تبلیغات
فعالیت های پرورشی دبیرستان خوارزمی ناحیه 5 اصفهان - افسردگی در بیماران M S


Admin Logo
themebox Logo

 

                                                افسردگی در بیماران M S

 

به عنوان مقدمه برای ورود به بحث اصلی یعنی افسردگی در بیماران M S ، باید دید افسردگی چیست و چگونه بوجود می آید و از چه راهی می توان به مهار وكنترل آن پرداخت ؟

كلیات :

همه ما به نوعی افسردگی را تجربه كرده ایم . داغدیدگی و ماتمزدگی را حس كرده ایم ، گاهی اوقات بی حوصله و كم رمق هستیم ، شادابی همیشگی را نداریم . در زندگی ما ، روزهایی می آید كه همه چیز ، تیره و تار می شوند ، امیدی وجود ندارد .
بدخلقی و عصبیت به ذهنمان هجوم می آورد . یك حس تنهایی و گناهكاری بر ما چیره می شود .
اضطراب و دلهره ، همه ما بطور ناگهانی و یا به مرور در طول زندگی خود داشته ایم . این حالت ها كه معمولاً پس از شكست ، فقدان ، جدایی و فشارهای روانی و یا حتی بدون دلیل خاص و آشكار بوجود می آیند ، برای همه ما آشناست .

اما آنچه موجب می شود تا چنین احساسات و تجارب و نگرشهایی به صورت اختلال روانی در آید . نوع ، تعداد نشانه ها ، شدت و طول مدت آن است كه به وضعیت بهنجار وطبیعی زندگی آسیب می رساند .

افسردگی چیست و حیطه عملیاتی آن كجاست ؟

آیا افسردگی یك اصطلاح پزشكی مثل عفونی شدن یك عضو است؟ یا یك مفهوم عامیانه مانند بی دماغ شدن است ؟ وقتی صحبت از افسردگی می شود، می باید دقیقاً منظور شخص را از بكار بردن این واژه مشخص كرد . اگر حیطه و دامنه موضوع معلوم نباشد چگونه می توان به بررسی فرد مبادرت كرد؟

واژه افسردگی ازجمله واژه هایی است كه درهرزمان ومكانی وهرطبقه ونژادی وهرمقطع سنی و … تعریف خاص خودش را دارد .

سهولت و پیچیدگی ، سطح عمیق و محدوده گسترده آن مربوط به شرایط و موقعیتهایی است كه هر فرد و به تبع آن جامعه ای كه شخص با آن درگیر است به تفسیر آن می پردازد . وقتی كسی سرما می خورد و به پزشك مراجعه می كند ، نشانه های بیماریش مشخص است ، آب ریزش بینی ، سردرد، تهوع و … كه دقیقاً با معاینه پزشك ، بر حسب آموخته هایش و تجاربش مشخص می شود و با توصیه های طبی همراه است و نسخه ای برای بیمار پیچیده می شود و به دنبالش درمان حاصل می شود .

اما در خصوص بیماران مبتلا به افسردگی این مهم پیچیده تر است و درمان آن نیز محتاج مهارت و دانش ویژه ای است . ارائه تعریف افسردگی وابسته به بینش و نگرش مراجعان و متخصصان است . این تعریف با سیر تحول اجتماعی ، فرهنگ های متنوع ، عقاید و رفتارها و روشهای درمانی ، مناسبت می یابد.

برای برخی افسردگی یك حالت است و برای عده دیگر یك نوع خاص از تجربه و بعضی نیز آن را یك واكنش عاطفی در تبادل زندگی می خوانند و دسته ای هم آن را بیماری می دانند .
گستره تعاریف در بیان این واژه ، با تمامی عوامل فوق مرتبط است كه در اینجا به برخی از این ها اشاره مختصری می نماییم :

تعریف افسردگی در محدوده علم پزشكی ، به منزله یك بیماری خلق و خو یا اختلال كنش خلق و خو است .
در سطوح بالینی ، افسردگی نشانه این است كه فرد زیر سلطه خلق افسرده است و براساس بیان لفظی یا غیر لفظی عواطف غمگین ، اضطرابی یا حالتهای برانگیختگی نشان داده می شود.
حالتهای گذرا و مستمر در تنش عصبی – روانی كه به صورت یك مولفه بدنی مثل سردردها ، خستگی جسمانی ، بی اشتهایی ، بی خوابی و یبوست ، كاهش فشار خون و … نمایان می شود.
صرف نظر از بیان تعاریف مطروحه ، می توان افسردگی را از زوایای دیگر مورد بررسی قرار داد .

افسردگی بعنوان یك حالت است :

احساسات ما تابع یك الگوی ادواری است . گاهی اوقات بالا و گاهی پائین است . احساس كسالت روحی ، كمبود انرژی ، از دست رفتگی ، ناامیدی ، بی فایده بودن ، بی علاقگی و گاهی نیز توام با بد بینی به خود و آینده و
همه وهمه ، مجموعه ای از حالات متنوع افسردگی است . این حالت ، اغلب پس از نومیدی و یا احساس از دست دادن چیزی به وجود می آید . ولی گاهی از اوقات هم بطور ناگهانی و انفجاری بروز می كند .
در مفهومی كه گفته شد ، همه ما افسردگی را تجربه كرده ایم ، كه گاهی اوقات توام با حالت های تشویش ، نگرانی و اضطراب بوده است .

افسردگی بعنوان یك نگرش به زندگی است :

می توان خلقیات خود را معیار سنجش نگرش كلی به زندگی و مواهب آن بدانیم . از یك جنبه ، می توان مردم را به دو دسته تقسیم كرد ، كسانیكه می توانند با زندگی به طریقی كنار بیایند و آنهایی كه نمی توانند .
معمولاً یاد گرفته ایم كه آدمهای بی كفایت ، ترسو،وابسته و متكی به دیگران ، ناتوان و ضعیف را در دسته دوم جای دهیم و آدمهای باهوش ، سازگار ، زرنگ و مستقل و شجاع را در دسته اول قرار دهیم این برداشت عمومی است . این نگرش اجتماعی ، مفهوم زندگی است كه تبع آن نگرش فرد را هم بدنبال می آورد.
یك فرد افسرده ممكن است بگوید :

((هیچ چیز جای خودش نیست ! این همه تلاش فایده ندارد ! همیشه بدترین چیز نصیب من می شود ! بد شانس هستم ! چیزی برای دل بستن وجود ندارد ! … ))
این نگرشهای افسرده وار به زندگی است ، در تبادل این نگرش ممكن است فردی دیگر بگوید:
((
بله،بنظرمی رسدكه هیچ چیزسرجایش نیست،اما من تلاش می كنم،لااقل خودم سرجای خودم باشم و اگراین تلاشها هیچ فایده ای نداشته باشد،لااقل این فایده را داردكه من از بودن خودم راضی هستم !

من بیش ازاینكه به دیگران متكی باشم به توان خودم فكركنم.شانس واقبال درگرو عقل وشعورمن قرار دارد.من احتیاج دارم كه دیگران را دوست داشته باشم ودیگران نیزمرا دوست بدارند ! …)) این هم یك نوع نگرش به زندگی است . اما نگرشی پویا و پر شتاب !

افسردگی به عنوان یك تجربه است :

حالات روحی دراثر انواع تجارب بوجود می آیند ، تجربه ای كه به طریق قابل اجتناب با حالات افسردگی همراه است . احساس بی ارزشی ، از دست دادن یك شئ ، سر خوردگی دربخشی
این احساس كمبودها كه با تجربه فرد همراه است ، منجر به حالت افسردگی می شود.
بخشی از افسردگی ها به تجارب افراد در محیط زندگی آنها مربوط است . معمولاً (بطور عمده ) در برابر كنشهای اجتماعی و رفتاری ، واكنشهایی را بروز می دهیم كه قبلاً از دیگران یاد گرفته ایم .
اگر خوب دقت كنیم ، بخش عمده رفتارهای ما در محیط خانه ، مدرسه و اجتماع بر می گردد.
سرخوردگی ها و رنجشها ، احساسات و تمایلات ما به یك شئ و موضوع به تجربه های محیطی ما مرتبط است و آدمهای افسرده بیشتر از دیگران این تجارب را داشته اند.

افسردگی بعنوان یك بیماری است :

حالات تجارب و نگرش ها می تواند برای همه عادی باشد . لزوماً این حالتها بیماری نیست . ممكن است در یك زمان خاص ، همه ما این گونه ، حالات و تجارب و نگرشها را داشته باشیم وآنچه این نشانه ها را به بیماری مبدل می سازد ، شدت وخامت و استمرار و تكرار آن است .
بیمار افسرده ، ناگهان كارآیی خود را از دست می دهد . عملكرد جسمانی و روانی او مختل می شود، بعبارتی دیگر خودش نیست . بطور مثال رایانه ها دارای یك مكانیسم درونی هستند (هارد) كه وقتی بار اضافی بر آنها تحمیل می شود ، ناگهان متوقف یا خاموش می شوند . در واقع این وسیله ، حفاظتی برای این سیستم است كه اگر این مكانیسم درست كار نكند ، آسیب جدی به دیگر قسمتها وارد می شود.
خاموشی نابهنگام افراد افسرده ، گوشه گیری آنها ، گریه ، غمگینی … همه و همه مشمول همین قانون است . مكانیسم های كم ظرفیت ، حجم كمتری از مشكلات را پذیرا هستند و مكانیسم های پرظرفیت ، كوهی از مشكلات هم آنها را خاموش و متوقف نمی سازد.

افسردگی چگونه بوجود می آید؟

در این قسمت سعی شده است تا از نظر روان شناختی به تحلیل بروز افسردگی پرداخته شود و به یقین ادله روانپزشكی و عصب شناسی دارای توجیهات علمی دیگری است كه از حوصله بحث ما خارج است .همیشه افسردگی با یك موضوع و رویارویی با یك مشكل بوجود می آید . موضوعی كه دوستش داشتیم و از دستش داده ایم وشئ محبوبی كه قسمتی از وجودمان شده بود و حالا نیست .
براستی چگونه مشكل شكل می گیرد؟ واساس مشكل چیست ؟ ماهیت آن چیست كه فرد در رویارویی با آن چنین واكنش هایی از خود بروز می دهد؟

درتعریف مشكل گفته اند كه :

- فاصله بین وضع موجود (واقعیت ) و وضع مطلوب (حقیقت ) كه هر چقدر این فاصله بیشتر باشد ، مشكل نیز عمیق تر است .

- یا آن چیزی كه نباید باشد ولی هست و آن چیزی كه باید باشد ولی نیست و این تعریف نیز به تعارض درونی افراد و انتظارات و توقعات آنها از خودشان و اطرافیان بر می گردد.

- و نیز بطور ساده می توان اظهار نظر نمود كه ، مشكل یعنی ((هر مطلبی كه ذهن را به خود مشغول كرده و باید در مورد آن فكر كنیم . حالا اگر این فكر توام با چالش های درونی و عدم حل موضوع باشد ، به مراتب مشكل نیز حاد است .
دیدگاههای شرعی در روانپزشكی وجود دارد كه مبانی بروز افسردگی را به آن نسبت می دهند . مثلاً دسته ای از روان شناسان علت افسردگی را در از دست دادن موضوع و یا دو سو گرایی عاطفی ، خود پرخاشگری ، گرایش شدید به خود دوستی … می دانند و دسته ای آن را به عنوان یك احساس دردناك در خلال كودكی ، درونی و ذاتی بودن آن می دانند.
و عده ای از روان شناسان هم افسردگی را به تعداد عوامل و رویدادهای تقویت كننده زندگی فرد و تأثیر پاداش و تنبیه و عوامل برانگیز اننده و درماندگی آموخته شده … نسبت می دهند.
صرف نظر از تمام این دیدگاهها می توان به تبیین دیدگاه شناختی در ادبیات روان شناسی اشاره كرد.
از زاویه نگاه این روان شناسان ، افراد افسرده دارای مشكلاتی در پردازش خبر هستند . بعبارتی آنها به خطا تجارب زندگی را تفسیر می كنند . این تفسیر ها و تعبیرهای فردی را ساخت شناختی فرد می گویند. این ساختها ، براساس رویدادهای منطقی مانند ، عزاها ، فقدانها ، شكست ها ، طردها ، جداییها ، آسیب ها … فعال می شوند وافكار منفی را بوجود می آورند.
مجموعه این افكار منفی منجر به باز خوردهای افسرده وار به موضوع های مختلف می شود.
یك رویداد خاص ، ذهنیت اولیه ای را برای شخص ایجاد می كند. این ذهنیت به تنهایی ، بیماری ایجاد نمی كند ، بلكه پردازش اطلاعات آن هم بصورت خطا ، منجر به واكنشهایی می شود كه ذهنیت را تحت تأثیر قرار می دهد .
هیچ تجربه ای به نوبه خود در آغاز ، ایجاد افسردگی نمی كند. بلكه این تفسیر ذهنی (و یا ساخت شناختی ) هر فرد است كه به این تجارب رنگ شخصی می زند و فضای ذهن را به رنگ مات و غمزده تبدیل می كند .
بخشی از این افكار منفی به خود فرد بر می گردد (مثل این كه فرد خود را مملو از عیوب ، نارسایی ها و فاقد ارزش بپندارد ) و بخشی از این افكار منفی به محیط پیرامون آن مربوط می شود (مثل اینكه در بین امكانات متعدد ، همواره بدترین احتمال را در نظر بگیرید) و بخشی از آن افكار منفی به آینده نسبت داده شود(مثل این كه گونه تصویر روشن و امیدوار كننده به آینده را از قبل در ذهن خود خاموش كرده است ).
با این مقدمه نه چندان كوتاه به بیان افسردگی در بیماران MS می پردازیم :
چگونه بیماران MS دچار افسردگی می شوند؟
آنچه مسلم است در بیماران مبتلا به MS ، تاریخچه سلامت بدنی وجود داشته است و همه آنها ، روزگار سلامت خود را تجربه كرده اند . روی پاهایشان می ایستند.كار می كردند و یك تنه مشكلات را حل می كردند و خوب دیدند ، شنیدند و با اطرافیانشان ارتباط برقرار می كردند
اما ناگهان یك روز متوجه شدند كه بخشی از توانایی خود را از دست داده اند ! و روز بروز این توانایی به ضعف گرایش پیدا كرده است . به پزشك رجوع كردند. پزشك تشخیص MS داد . این برچسب ، آنها را شدیداً غمگین كرد و حتی اطرافیان آنها را برانگیخت . اول ، انكار كردند ولی وقتی پزشكهای متعدد دیگر هم ، تشخیص مشابه دادند ، آنها خود را بی سلاح دیدند و درمانده شدند .همین موضوع كافی بود كه آنها را به ورطه افسردگی پرتاب كند بعبارتی آنها تواناییهای خود را (همان چیزی كه دوستش داشتند ) از دست داده بودند و آرام آرام از جامعه فاصله گرفتند ، چرا كه مثل بقیه مردم نمی توانستند در تلاشهای روزمره شركت كنند.پس كنار كشیدند،منزوی شدند و در حجم عظیمی از عواطف و انكار و خیالات،فرورفتند و ناگهان دركوتاه زمانی،خود را عاجز ، علیل ، تنها، غمگین ،نگران و مضطرب ….یافتند.این باز ی ناخواسته ،در طول زمان تكرار شد واز آنها موجودی ضعیف ، قابل ترحم و مغموم ساخت.و این افسردگی،متقابلاً روند بیماری آنها را تشدید نمود.چه بسا اگر فرد با بیماری خود درگیر می شد می توانست با مشكل خود كنار بیاید ولی احساس درماندگی ، بیماری جسمانی او را مضاعف كرد و تقریباً لاینحل نمود
اما نه … این همه ،حاصل تصور ذهنی بیمار بود .بزرگترین اتفاقی كه افتاده بود اینكه آنها در تفسیر بیماری خود خطا كرده بودند.
بله ! صحیح است . آنها از نظر جسمانی تغییر كرده بودند،اما حادثه بزرگتر از تغییر جسمی آنها تغییر روحی و روانی آنها بود.روح بیمارM S تحت تأثیرجسم او قرارگرفته بودوسخت فردرا آزار می داد.
اینكه آینده برای او تیره وتاراست ویا دیگران او را درك نمی كنند ومثل گذشته احساس لذت نمی كند و شاداب و سرزنده و چالاك نیست ، همه و همه به ذهنیت غلط او مربوط می شد. اینكه عاقبت این بیماری مرا از پای در خواهد آورد، و یا مرا به جنون و دیوانگی خواهد كشید و همه چیز را از دست خواهم داد . به تفسیر نا بجای من از پیرامونم بر می گردد.

آن چه در مورد تصویر ذهنی یك افسرده باید داشت :

- بدانید مشكل در افسردگی نیست . مشكل در روند افسرده شدن است . اگر افسرده اید از خود سوال كنید ، از چه چیزی فرار می كنید ؟ انتظارتان از خودتان چیست ؟ چه چیزی را در خودتان سركوب كرده اید ؟ دنبال تصاحب چه چیزی هستید ؟ با چه ذهنیتی درگیر هستید ؟

- وقتی افسرده می شوید ، هرگز از این تجربه خود نگریزید ولی در آن هم غرق نشوید . وقتی افسرده هستید معلوم می شود كه هنوز هم وجود دارید . آدمهای احمق و نادان ، مجنون ،عقب مانده ذهنی ، افسرده نمی شوند .افسردگی از آن عاقلان و هوشمندان است . هر چه شعور و هوش بیشتر باشد ، هجوم افسردگی نیز بیشتر است . چرا كه ظرفیت پذیرش آن در هوشمندان به مراتب بیشتر از عوام است برابر آمار مندرج ، گفته می شود كه میانگین هوشی بیماران MS نسبت به اقشار دیگر اجتماعی بیشتر است ، و همین كافی است كه آنها نسبت به پیرامون خود ، درك بیشتری را داشته باشند و عمیق تر و حساس تر از دیگران به موضوع نگاه كنند … اما آیا این افسردگی چیز بدی است ؟ نابهنجاری است ؟ كه در ادامه بحث به آن خواهیم پرداخت .برخی از بیماران MS از وقتی افسرده می شوند ، در آن غوطه ور می گردند ، ای كاش افسردگی را تجربه می كردند و از آن پل عبور به آینده را می ساختند و این قدر خود را گرفتار نمی كردند.آری چنین است . می پذیرم ، وقتی یك عضو مفید از تمامیت تن و جسم جدا می شود و یا كا رآیی لازم را ندارد باید نسبت به آن غمگین شد . این واكنش ، طبیعی ترین بازتاب روانی و روحی ما به موضوع از دست دادن است . اما قرار است تا كی بربالین این از دست رفته زانوی اندوه و غصه در آغوش بگیریم ، تفسیر شما از این فقدان بسیار مهم است . مسیر حركت همه ما بسوی رهایی است و در این راه همه اعضا و جوارح ما به كمك ذهنمان ، ما را بسمت آزادی هدایت می كنند . حال وقتی عضوی را از دست می دهیم از آن عضو به اسارت كشیده می شویم در حالیكه قبل از این حادثه تمام اعضا و جوارح مادر خدمت ذهن و فكرمان بودند ، حالا پس از فقدان یكی از آنها این ذهن و فكر ماست كه در خدمت این از دست داده شده قرار می گیرند واین اسارت برای ما ناخوشایند است و سخت می ترسیم ، نگران می شویم و انتظار یك معجزه داریم . یك اتفاق ، یك حادثه كه ما را دوباره به آزادی فرا بخواند .اما مهم اینجاست كه هر چیزی كه ما را از حضور با خود باز دارد ، دلهره و ترس بوجود می آورد . در واقع ما از احساسات خود و از آن كس كه هستیم می ترسیم .چرا كودك از تاریكی می ترسد ؟ چون شناخت كافی از محیط اطرافش ندارد.تجاربش كور است،همه اشیا اطرافش درتاریكی برای او مبهم است.این ابهام ، زمینه ترس را در اوایجاد كرده است.بهمین جهت است كه وقتی محیط را برای كودك روشن می كنند،اضطراب و ترس او هم پایان می یابد.حالا همه اشیا برای او معنا دارد و رنگ تازه می گیرد.شما می توانید درد دندانتان را بدلیل ترس از دندانپزشكی و آمپول آن تحمل كنید ولی عاقلانه تر آن است ،قبل از آن كه این درد همه وجود شنارا پنجه بیاندازد،به پزشك معالج رجوع كنید ویك بار تجربه رویارویی بادرد را (كه مرتباً ذهن شما را بخود مشغول نگاه داشته است)به انجام برسانید.كمی در ذهن خود تحمل كنید،بیاندیشید و چند بار این عبارت را بخوانید و یك بار جدای از همه تعلقات به ارزیابی خودتان همت كنید:

در افسردگی ،برداشتها و دریافتهای ما از حواس پنج گانه مان در بدن تغییر نمی كند.
افكار جاری در ذهنمان تغییر ،نمی كنند.

واكنشهای احساسی مان تغییر ، نمی كنند.

تمایل به انجام برخی از رفتارها ، تغییر نمی كنند.

این همه سلسله رویدادها در وجودمان تغییر نمی كنند.در هر بار تجربه افسردگی یك چیز مرتباً تكرار می شود و این حواس ، افكار ، واكنشها و تمایلات ، تغییر نمی كنند و همین عدم تغییر كلید معمای ماست.

چرا!!!؟

در كودكی آموخته ایم كه اگر برمبنای “خود” راستینمان(همان چیزی كه هستیم و می پنداریم)رفتار كنیم تنبیه می شویم وحالا هم عیب و ایرادی در ما وجود دارد(دقت كنید!این را شما نمی گویید،دیگران می گویند).
برای اینكه این تجربه دردناك تكرار نشود،هرچه سخت تر می كوشیم،آن گونه كه از ما انتظار می رود باشیم،ولی یك واقعیت وجود دارد،و ما از آن در حال گریز هستیم.ما از نظر جسمی مانند گذشته نیستیم!
و از یك چیز نیز غافل شده ایم؟((خودمان)) همانی كه قبل از عارضه جسمی وجود داشت و از او چیزی كم نشده است و ما از این مهم غفلت كرده ایم.
مشكل بیمار MS آن است كه خود او جلوتر از تحلیل اعضای او از دست رفته است.خطای تفسیر او از خودش زمینه ورود هر گونه احساس غلط را به ذهن او فراهم كرده است.بعبارتی او در خودش،گم شده است.در كویر عظیم احساسات غلط بدنبال جرعه آبی می گردد.غافل از آنكه آب در یك قدمی است، قدمی باید

توصیه های پایانی:

- از تجربه افسردگی نهراسید.

- به غم و اندوه بعنوان یك نعمت و نه بعنوان یك نقمت ،نگاه كنید.

- عینك تیره وتار احساسات خود را از دیدگان ذهن خود بردارید.

- تفكر كنید نه خیال پردازی.

آنچه شما را در نگاه دیگران ناتوان وعاجز جلوه می دهد،خیال پردازی های شماست.

- جسم و روح دو شهر مجزا از یك كشور است.تبادل اطلاعات در این دو شهر حیاتی است.رهبری كشور شما بعهده خود شماست .به كدام شهر بیشتر بها می دهید؟سعی كنید اگر در شهر جسم اختلالی پیش آمد ،تمامیت شهر روح را به آن مشغول نكنید.نگذارید كشور”خود”تان در شعاع كم فروغ احساسات جسمانی شما نابود شود.

- “خود” شما در طول زندگی از كودكی تا پیری و در مكانهای مختلف گیتی ؟((یكی)) است.او را فراموش نكنید.او همیشه با شما است.اما آیا شما هم در طول یك روز با او هستید؟؟؟

- ما به كسانی كه سركوفتمان می زنند،اعتماد نمی كنیم.پس چگونه می توانیم بخودمان اعتماد كنیم در حالی كه مرتباً بخودمان سركوفت می زنیم؟باید به توانایی هایمان ایمان داشته باشیم.ما می توانیم اگر بخواهیم.

- نقاط كور درون خودمان را بشناسیم . خودشناسی راه پایان دردهای ماست.

- خودتان را پیدا كنید،دریابید كه افسردگی شما دلیل موجهی دارد(این دلیل با آنچه در آغاز می پنداشتید،تفاوت دارد) و بپذیرید كه هر احساسی دارید بسزاست،یك نعمت است.پس به كشف آنچه واقعاً روی می دهد بپردازید این گونه است كه خود را رها خواهید ساخت.

- انتظارات شما از اطرافیانتان چقدر واقعی است؟برای چند لحظه خودتان را جای آنها بگذارید و بموضوع خودتان نگاه كنید؟شرایطی كه شما دارید،چه كمكی می توانید بخودتان بكنید؟حتماً قبول دارید كه حدود توانایی های افراد متفاوت است

- پیش از اینكه ذهن را به اسارت تن در آورید .آن را رها سازید جسم شما در اختیار ذهن شماست.